تبليغاتX
ساراپری
رسیدیم جای جدید. اینجا شبیه شمال میمونه. دانشگاه دوشنبه شروع میشه. آدم ها اینجا مهربونترن. ۴ روز تو راه بودیم. این کشور خیلی بزرگه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:24  توسط سارا | 
با رحمت خود قلبم را زنده کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 4:24  توسط سارا | 
موندم چی کار کنم! چیزی تا جمعه نمونده و میترسم نرسم کارامو تموم کنم. خوبیش اینه که از طرف این شرکت میان خودشون وسایلمونو میبندن و بعد هم میبرن. فقط وسایلی که خودمون تو ماشین احتیاج داریمو باید جدا کنیم. یه یخچال هم خریدیم برای توی ماشین که همه جای ماشینو گرفته. پرنده ها با قفسشون رو هم باید ببریم با خودمون.مسافرت  ۳-۴ روزی طول میکشه. 

راستی یه چیزی امروز فهمیدم "همسایه پایینی که همش داره پیانو میزنه و کله خونه ما رو میلرزونه برای فیلم های هالیوود موزیک میسازه.  خودش جگوار داره زنش هم پورشه داره. باید خیلی پولدار باشه!" این ها اطلاعات داده شده توسطه   همسایه بالاییه که یه مرد ۵۰-۶۰ ساله ایتالیاییه که همیشه  هم مسته. مرد به این فضولی نوبره! یه دفه بدون اجازه آشغالای ما رو از دم در برد. حالا شانس! بابک اشتباهی وسایلی که لازم داشت رو تو آشغالا ریخته بود. کلی توی سطل آشغال سر کوچه رو گشتیم تا پیدا کردیم ایتالیاییه آشغالامونو کجا ریخته! ادر حالتی که خودش از پنجره داشت ما رو نیگا میکرد! مرض داره! تازه زن ذلیل هم هست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 2:58  توسط سارا | 
من هیچ وقت حس نمیکنم که بزرگ شدم. همش احساس میکنم کارامو یکی دیگه داره انجام میده. بعد مبینم که ظاهرا خودمم که دارم این کارا رو انجام میدم. ولی من هیچ وقت آدم بزرگ نشدم. شایدم همه اینجورین. شاید همه آدم بزرگا بچه هایی هستن که ادای آدم بزرگا رو در میارن. 

روزانه ها:    امشب شب یکشنبه است. فردا اینجا مردم تعطیلند. همسایه بالایی و پایینی میرن و میان. من از صداشون خوابم نبرد. وقتی هم که اومدم بخوابم صدایه سنسور آتیش خونه درومد چون باطریش داره تموم میشه آلارمش صدا میده همش.  باطریه اون بیچاره هم تموم شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:40  توسط سارا | 
احساس میکنم فارسیم خیلی نم کشیده.  جمله بندی و نوشتن هام  زمان بیشتری میبره. دلیل اصلیش به غیر از زندگی خارج از ایران اینه که من باید با یه زبونه فارسیه خیلی ساده شده با بابک حرف بزنم که بفهمه. بیرون از خونه هم که فارسی حرف نمیزنم. کتاب هم که نمیخونم. فقط موقعی که با ایران تلفنی حرف میزنم فارسیه سلیس صحبت میکنم ! (سلیس درسته؟) ذهنم خسته تر و شلوغ تر ازونیه که بخوام غصه اشو بخورم  

p.s:کاش که یه کیبورد اختراع بشه که وقتی آدم فکر میکنه تایپ کنه و بعد هم بشه تو ذهن ادیت و دیلیت کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:46  توسط سارا | 
حدود ۸ روز دیگه داریم از اینجا میریم. احساس خاصی به اینجا ندارم گاهی اگرچه  فکر میکنم ممکنه دلم برای بعضی چیزا تنگ بشه.   ولی بعد میبینم که این بیشتر به خاطر ترس از ناشناخته است. چون اینجا یه مدت زندگی کردم محیط اطرافمو میشناسم و طبیعیه که وقتی بخوام جای این شناخت رو به مجهول و ناشناخته بدم ذهنم موضع میگیره.  این تو همه موارد زندگی صادقه. حتی در مورد مرگ هم صدق میکنه. چرا از مرگ میترسیم؟ چون هیچی ازش نمیدونیم. نمیدونیم دنیای بعد از مردن چقدر با دنیایه الانمون فرق داره.

 کلا یه مدته طولانیه که در خلا به سر میبرم. اینقدر الکی مشغولم که زندگی انگار یه اسلایده که وایساده اونورتر  که ببینه کی کارم تموم میشه که بهش برگردم . همیشه همینجوری بوده. آخه خیلی سخته تو لحظه زندگی کردن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:32  توسط سارا | 
این اولین پست من روی این بلاگ است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:12  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
مولتی مینیمالیست
دغایغ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM